پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
خدایا قوت
وقتی می خوای به کسی که خیلی خسته است نیرو و قدرت بدی بهش میگی " خدا قوت " اما نمی دونم به تو چی باید بگم . چه جوری بگم خدا قوت . تو که از صبح علی الطلوع تا انتهای شب و حتی وقتی که من تو بستر گرم و نرم آرمیدم مشغول راست و ریست کردن کارها و گرفتاریهای منی . نونمون رو می دی ... آبمون رو میدی .... چکهامونو پاس می کنی .... برنامه ها مونو رو براه می کنی ... . از خجالت نمی دونم چی بگم . شدی نعوذ بالله مدیر اجرایی ما . نشستیم و دستور میدیم . اینو می خوام .... این آرزو رو دارم .... این پول رو نیاز دارم .... دنبال این کتاب می گردم .... چند وقته فلان دوستمو ندیدم .... مادرم مشکل داره ... دوستم مریضه ... دخترم دانشگاه قبول بشه .. . و تو نشستی و هی برنامه های من رو ردیف می کنی .... این هم کار امروز و دیروز من نیست .... یه عمره که من می خوام و تو جواب می دی ...من آرزو می کنم و تو بر آورده می کنی .... من هوس می کنم و تو مهیا می کنی ...
هیچوقت هم خسته نمی شی . مثل من غر هم نمی زنی ... منت هم نمی ذاری ... تو سرم هم نمی زنی ... هر روز و هر روز این چرخه تکرار می شه و تو فقط و فقط می بخشی و کار درست می کنی . یه شب قدری هم که از ما دعوت کردی باهات حرف بزنیم باز هم میگی بخواهین تا بدم ... طلب کنین تا بر آورده کنم ... آرزو کنید تا اجابت کنم ....
چقدر بزرگی ... چقدر عظمت .. .. چقدر بخشش بی منت ... چقدر احسان بی توقع .... با همه این محبتها و احسانت من برای تو چه کردم ؟ چقدر از ته دل فقط و فقط برای تو کار کردم ... چقدر کارهام رنگ و بوی تو رو داشتند .... چقدر عاشقانه صدات کردم ... چقدر دست و پاها ی من به خاطر تو خسته شدند... چقدر حنجره و صدا و چشمها و گوشم رو برای تو به کار گرفتم .... می دونم اگه پای جبران و معامله و مقایسه در میون بیاد من روسیاه همه عالمم ... اما چه کنم که تو آنقدر بزرگی که بدون توقع می بخشی. بدون منت احسان می کنی و کرم و عطا ذاتی ذات پاک توست ... من که عددی نیستم بذار از قول بنده خوبت آقای حسن زاده آملی بگم که .......
گرنه کارت دلبری و غارت و یغماستی
پس چرا اینسان جمال خویش را آراستی
گرنه شیدای توام ای شاهد یکتای من
پس چرا جوش و خروشم در دل شبهاستی
نی که من تنها شدم شیدای آن حسن آفرین
هر کجا رو آورم صدها چو من شیداستی
درشکنج تار تا ر زلف افشانت همی
یک جهان آشفته اندر غلغل و غوغاستی
چون تو صاحب دولت حسن و بها در روز گار
من به چشم خویشتن هرگز ندیدم راستی
به چه معشوقی که خود هم عشقی و هم عاشقی
وه چه جادویی که هم با و هم بی ماستی
سالها در جستجویت کوه و هامون گشته ام
همچو آن ماهی بدریا کآب را جویاستی
هم دل و هم دلبر و هم جان و هم جانانه ای
هم انیس و مونس رندان بی پرواستی
هم ره و هم رهرو و هم یاری و هم یاوری
علت اولایی و هم غایت قصواستی
ظاهر و باطن تویی و اول و آخر تویی
ای تویی آنچه که پیدا هست و نا پیداستی
ذات پاکت را چه بتوان گفت کز روی مثل
هفت دریا قطره ای نسبت به آن دریاستی
نی غلط گفتم که نسبت را در آنجا راه نیست
برتر از افکار و از اوهام و از اراستی
کیستم من تا کنم دعوی عشق و عاشقی
عشقبازی کار یکرنگان شیر آساستی
لذت آنی فانیم چه می آید به کار
لذت دیدار خود ده بی کمی و کاستی
کام از شیرینی حلوا چه یابد بهره ای
یاد ذات پاک تو شیرینتر از حلواستی
تن چو ساحل دل چو دریا یادت ای جانانه ام
اندرین دریای دل هر لحظه گوهر زاستی
جان که از فیض حضورت مانده بی نور فروغ
نیست زنده بی شک اندر زمره موتاستی
هستی و هستم ولیکن هستی و من نیستم
هستیم چون پرده ای از پرتو بیضاستی
من که هستم وصف بینایی و داناییم هست
پس بود اصلی که هم دانا و هم بیناستی
چون که هستی من از آن هستی مطلق بود
پس مرا وابستگی با کل هستیهاستی
من ندارم قدرت وصف قد و بالای تو
لیک دانم دلبرا بیحد و مر زیباستی
دست افشان پای کوبان یکسر از بالا و پست
یک زبان اندر ثنای ذات تو گویاستی
عشق ذاتی منت ای دلبر و دلدار من
ز آ ه آتش بار و سوز جان من پیداستی
خود تو آگاهی دلاراما که از بی تابیم
مسکن و ماوای من این گوشه صحراستی
جلوه ها کردی و آخر کار ما را ساختی
ای خوش آنکوهمچومن ازدست تورسواستی
سر بر آور از لحد مجنونک لیلی شناس
بین که لیلی آفرینم شاهد یکتاستی
گر تو را یک لیلی است و آنهمه جوش و خروش
پس چه گوید آنکه او را یک جهان لیلاستی
هر شبی کاحیا بیاد دوست گردد مر مرا
آن شب قدرستی و آن لیله الاسراستی
ای گروه اختران رهرو چالاک و چست
اندرین ره مر شما را با چه کس سوداستی
هیچ آگاهید از آغاز و از انجام خویش
یاچومن هریک زخودبیخوددراین درگاستی
نقشه دنیای دار هستی آمد اینچنین
تا چه باشد آنچه اندر عالم بالاستی
اندر این معنی چه شیرین گفت میر فندرسک
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
من بجز یک قامت زیبای هستی ننگرم
ای که فانی و گم اندر کثرت اشیاستی
در میان جمله نعمتهای بیحد و شمار
عشق باشد انکه یکتا نعمت عظماستی
عاشق صادق بود آنی که از شوق و شعف
دیدگانش در ره معشوق خون پالاستی
تن بباید در خضوع و دل بباید در خشوع
گر تو را میل صعود عالم بالاستی
منبر افرشتگان و عرش رحمن است دل
دل بدست آور که دل سرمایه احیاستی
هر چه شد اشکسته از قدرش بکاهد بیشکی
جز که دل چون بشکند ارزنده تر کالاستی
خویشتن را وقف حق کن تا شود حق وقف تو
زان سپس بینی خدایت چشم و دست و پاستی
هین منم گوینده یا گوینده باشد دیگری
از سر انصاف گویی دیگری گویاستی
کیستم یارب که از سرم ندارم آگهی
زین مصیبت دائمم فریاد واویلاستی
درد ما را نی دهد اسفار صدرایش شفا
نی علاجش از شفای بو علی سیناستی
حیف کز عمر گرانمایه بری نابرده ایم
حاصل پیری و برنایی ما درداستی
دل اگر باشد بسی سهل است روزه در تموز
حال ار باشد بسی کوته شب یلداستی
شور گر باشد شود دشوارها آسان همی
سوز گر باشد نه بیم سوزش سرماستی
قدسیان احسنت گویان با حسن گفتند دوش
رشته نظم است این یا لولو لولاستی
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
من یمت یرنی

از کودکی بارها و بارها شنییده بودم که امام علی علیه السلام خطاب به یکی از یارانشون حار حمدان فرمودند : " یا حار حمدان ، من یمت یرنی .. ای حار هر کس بمیرد زمان مرگ مرا ملاقات می کند ..."
این حدیث رو خیلی دوست داشتم ولی هیچوقت مثل اون شب جمعه ای که در نجف بودم حقیقتش رو درک نکرده بودم . اون شب بدون اغراق یکی از زیباترین شبهای زندگی من بود . هرگز باور نمی کردم در شب جمعه ای از ماه ذی القعده در حرم امام علی باشم و تنهای تنها در حرم امام علی قدم بزنم . حدود ساعت یک بامداد بود که پس از ساعتی عبادت به صحن بیرونی حرم امام علی رفتم . شاید باور نکنید اما جز من و دو تن از خادمان حرم فرد دیگری در حیاط نبود ، کلمات پر معنایی نمی یافتم تا بدان وسیله از حضرت تشکر کنم که اجازه حضور در حرمشون رو به من عطا کردند .با پای برهنه و تک و تنها در حیاط حرم قدم میزدم و با امام علی درد و دل می کردم ، خود را لایق این همه لطف نمی دیدم و همه را عنایت امام می دانستم . همینطور که در حیاط قدم می زدم و خدا را به خاطر این نعمت شکر می کردم صدا ی چند مرد را شنیدم که با تابوتی به صحن امام وارد شدند . در کربلا و نجف هم رسم است که جنازه شیعیان را قبل از مراسم خاکسپاری به حرم امام علی یا امام حسین میاورند و بعد از طواف به دور حرم جنازه را برای خاکسپاری می برند . از آنجایی که مشایعت جنازه یکی از سنتهای پسندیده دین ماست تصمیم گرفتم چند قدمی با جنازه همراه شوم ، هنوز چند قدمی نرفته بودم که ناگاه نسیم نسبتا تندی وزید و بدنبال آن برای چند لحظه بوی بسیار مطبوعی محوطه بیرونی حرم را فراگرفت ، من که غافلگیر شده بودم هیچ کاری از دستم بر نمیامد جز آنکه آن عطر خوش را استشمام کنم و بر محمد و آل محمد صلوات بفرستم . پس از لحظاتی دوباره نسیمی وزید و آن بوی خوش دیگر به مشام من نرسید . در آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کردم .... " ای حار حمدان هر کس بمیرد مرا ملاقات می کند..... "

