تبليغاتX
..... کمی خودمونی تر

جمعه شانزدهم شهریور 1386

شیخ رجبعلی خیاط یک اخرالزمانی واقعی

یکی از کسانی که زندگی و سیره اش نمونه واقعی یک آخرالزمانی منتظر است مرحوم شیخ رجبعلی خیاط است . متن زیر را در مورد مفهوم انتظار دز زندگی مرحوم شیخ از وب سایت این مرد بزرگ  در این بخش قرار میدهم:

 انتظار
ارادت ويژه به حضرت ولی عصر- عج
يكی از ويژگی‌های بارز جناب شيخ، ارادت ويژه به حضرت ولی عصر- ارواحنا فداه- و انتظار فرج و ظهور آن بزرگوار بود. او می فرمود:

«
اغلب مردم اظهار می‌كنند كه ما امام زمان(عج) را از خود بيشتر دوست داريم، و حال آن كه اين طور نيست، زيرا اگر او را بيشتر از خود دوست داشته باشيم، بايد برای او كار كنيم نه برای خود. همه دعا كنيد كه خداوند موانع ظهور آن حضرت را برطرف كند و دل ما را با دل آن وجود مبارك يكی كند. »


سلام مرا به او برسانيد
يكی از شاگردانش مي‌گويد: او خود هميشه متوجه آن بزرگوار بود، ذكر صلوات را بدون « وعجل فرجهم » نمی‌گفت، جلسات ايشان بدون تجليل از امام عصر- عجل الله تعالی فرجه- و دعا برای فرج برگزار نمی‌شد، در اواخر عمر كه احساس می‌كرد قبل از فرج از دنيا می‌رود به دوستان میگفت:

«
اگر موفق به درك حضور حضرتش شديد، سلام مرا به او برسانيد. »


خواسته مهم
يكی از دوستان شيخ نقل می‌كند: درسالهايی كه خدمت ايشان بودم، احساس نكردم كه خواسته مهمی جز فرج حضرت ولی عصر(عج) داشته باشد. به دوستان هم تذكر می‌داد كه حتی الامكان چيزی جز فرج آقا از خداوند تقاضا نكنيد، حالت انتظار تا حدی در جناب شيخ قوت داشت كه اگر كسی از فرج ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه- صحبت میكرد منقلب می‌شد و می‌گريست.


تلاش مورچه برای رسيدن به معشوق
نكته مهمی كه جناب شيخ بر آن تأكيد داشت: آمادگی و آراستگی شخص منتظر بود، هر چند عمرش برای درك زمان حضور آن بزرگوار كافی نباشد. و در اين باره حكايتی از حضرت داود (ع) نقل می‌كرد:
«
آن حضرت در حال عبور از بيابانی موچه ای را ديد كه مرتب كارش اين است كه از تپه ای خاك بر می‌دارد و به جای ديگری می‌ريزد، از خداوند خواست كه از راز اين كار آگاه شود ...، مورچه به سخن آمد كه: معشوقی دارم كه شرط وصل خود را آوردن تمام خاكهای آن تپه در اين محل قرار داده‌ است!
حضرت فرمود: با اين جثه كوچك، تو تا كی می‌توانی خاكهای اين تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنی، و آيا عمر تو كفايت خواهدكرد؟!
مورچه گفت: همه اينها را می‌دانم، ولی خوشم اگر در راه اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده‌ام!
در اينجا حضرت داود (ع) منقلب شد و فهميد اين جريان درسی است برای او. »

جناب شیخ همیشه اصرار داشت که: « با همه وجود در انتظار ولی عصر(عج) باش و حال انتظار را با مشیت حق همراه کن. »


پينه دوزی در شهرری
يكی از شاگردان شيخ می‌گويد: روزی در خدمتشان بودم و راجع به فرج مولا امام زمان (ع) و خصوصيات انتظار صحبت بود، فرمودند:

«
پينه دوزی بود در شهرری- ظاهراً- به نام امامعلی قفقازی، ترك زبان، عيال و اولادی نداشت، مسكن او هم - ظاهراً- در همان دكانش بود، حالات فوق‌العاده‌ای از او نقل نموده‌اند. خواسته‌ای جز فرج آقا در وجودش نبود. وصيت كرد بعد از مرگ او را در پای كوه بی بی شهربانو- حوالی شهرری- دفن كنند. هر وقت به قبر ايشان توجه كردم ديدم امام زمان (ع) آن جاست. »


برزخ جوانی منتظر
جناب شيخ به هنگام دفن جوانی می‌گويد:

ديدم كه حضرت موسی بن جعفر(ع) آغوش خود را برای جوان گشود، پرسيدم: اين جوان آخرين حرفش چه بود؟ گفتند: اين شعر
«
منتظران را به لب آمد نفس       ای شه خوبان تو به فرياد رس »


انصاف با مردم و ديدار حضرت ولی عصر عليه السلام

مردی از دانشمندان در آرزوی زيارت حضرت بقیت الله بود و از عدم توفيق رنج می‌برد. مدت‌ها رياضت كشيد و در مقام طلب بود.
در نجف اشرف ميان طلاب حوزه علميه و فضلای آستان علويه معروف است كه هر كس چهل شب چهارشنبه مرتباً و بدون وقفه و تعطيل، توفيق پيدا كند كه به مسجد سهله رود و نماز مغرب و عشای خود را آنجا بگزارد، سعادت تشرف نزد امام زمان عليه السلام را خواهد يافت و اين فيض نصيب وی خواهدشد. مدت‌ها در اين باب كوشش كرد و اثری از مقصود نديد. سپس به علوم غريبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد و به عمل رياضت در مقام كسب و طلب برآمد، چله‌ها نشست و رياضت‌ها كشيد و اثری نديد. ولی به حكم آنكه شبها بيدار مانده و در سحرها ناله‌ها داشت، صفا و نورانيتی پيدا كرد و برخی از اوقات برقی نمايان میگشت و بارقه عنايت، بدرقه راه وی می‌شد. حالت خلسه و جذبه به او دست می‌‌داد حقايقی می‌ديد و دقایقی می شنيد

در يكی از اين حالات او را گفتند: ديدن تو و شرفيابی خدمت امام زمان عليه السلام ميسر نخواهد شد، مگر آن كه به فلان شهر سفر كنی. هر چند اين مسافرت مشكل بود، ولی در راه انجام مقصود، آسان نمود

پس از چندين روز بدان شهر رسيد و در آن جا نيز به رياضات مشغول گرديد و چله گرفت، روز سی و هفتم يا سی و هشتم به او گفتند: الآن حضرت بقیت الله، امام زمان عليه السلام در بازار آهنگران، در دكان پيرمردی قفل ساز نشسته است، هم اكنون برخيز و شرفياب باش

بلند شد و به طوری كه در عالم خلسه خود ديده بود، راه را طی كرد و بر در دكان پير مرد رسيد و ديد حضرت امام عصر عليه السلام آن جا نشسته‌اند و با پير مرد گرم گرفته و سخنان محبت آميز می‌گويند، چون سلام كردم، جواب فرمودو اشاره به سكوت كردند، اكنون سيری است، تماشا كن

در اين حال ديدم پيرزنی را كه ناتوان بود و قد خميده داشت، عصا زنان، با دست لرزان، قفلی را نشان داد گفت: آيا ممكن است برای خدا اين قفل را به مبلغ «سه شاهی» از من خريداری كنيد، كه من به سه شاهی پول احتياج دارم
پير مرد قفل ساز، قفل را نگاه كرد و ديد قفل، بی عيب و سالم است، گفت: ای خواهر من! اين قفل «دو عباسی» ارزش دارد زيرا پول كليد آن بيش از «ده دينار» نيست، شما اگر ده دينار به من بدهيد من كليد اين قفل را می‌سازم و ده شاهی قيمت آن خواهد بود. پير زن گفت: نه مرا بدان نيازی نيست، بلكه من به پول آن نيازمندم، شما اين قفل را سه شاهی از من بخريد من شما را دعا می‌كنم

پيرمرد با كمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمان، من هم دعوی مسلمانی دارم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق كسی را تضييع كنم، اين قفل اكنون هم هشت شاهی ارزش دارد من اگر بخواهم منفعت ببرم به هفت شاهی خريداری مي‌كنم، زيرا در دو عباسی معامله بی انصافی است بيش از يك شاهی منفعت بردن، اگر می‌خواهی بفروشی، من هفت شاهی می‌خرم و باز تكرار می كنم كه قيمت واقعی آن دو عباسی است، من چون كاسب هستم و بايد نفع ببرم يك شاهی ارزان خريده‌ام

شايد پيرزن باور نمی‌كرد كه اين مرد درست می‌گويد، ناراحت شده بود كه من خودم می‌گويم، هيچ كس به اين مبلغ راضی نشد، من التماس كردم كه سه شاهی خريداری كنند، زيرا مقصود من با ده دينار انجام نمی‌گيرد و سه شاهی پول احتياج من است، پير مرد هفت شاهی پول به آن زن داد و قفل را خريد!

چون پير زن بازگشت، امام عليه السلام مرا فرمود

 
آقای عزيز! ديدی و سير را تماشا كرد، اين طور باشيد و اين جوری بشويد تا ما به سراغ شما بياييم، چله نشينی لازم نيست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد، رياضات و سفرها رفتن احتياج نيست، عمل نشان دهيد و مسلمان باشيد تا من بتوانم با شما همكاری كنم، از همه اين شهر من اين پير مرد را انتخاب كرده‌ام، زيرا اين پير مرد دين دارد و خدا را می‌شناسد، اين هم امتحانی كه داد، از اول بازار اين پيرزن عرض حاجت (كرد) و چون (او را) محتاج و نيازمند ديده‌اند، همه در مقام آن بودند كه ارزان بخرند و هيچ كس، حتی سه شاهی نيز خريداری نكرد و اين پير مرد به هفت شاهی خريد هفته‌ای بر او نمی‌گذرد مگر آن كه من به سراغ او می‌آيم و از او تفقد می‌كنم

 

نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 15:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

راحت طلبی ما آخرالزمانیها

امروز سر کلاس مدیریت ُ استاد حرف خوبی میزد  . میگفت ما عادت کردیم از نیروهای عقلی خودمون استفاده نکنیم و فکر می کنیم همه نیروهای ماوراء الطبیعه باید در خدمت ما باشند تا کارهای ما جفت و جور و ردیف بشه . دیدم حرف استاد واقعا حسابیه . ما آدمهای آخرالزمون بویژه که اگه از نوع شیعه هم باشیم خیلی راحت شونه از زیر بار خیلی از تکالیف و مسوولیتها خالی می کنیم به امید اینکه : ای بابا درست نمی شه . باید آقا بیان خودشون درست کنن . غافل از اینکه قرار نیست آقا تشریف بیارن تا تنبلیها و کم کاریهای شیعیان رو راست و ریست کنندد. اگه ما شیعه و منتظریم نمیشه به حساب شیعه بودن دست رو دست بگذاریم و تنبلی کنیم و آقا رو نعوذ بالله وکیل کارهای خودمون قرار بدیم .

در مقابل رشوه گرفتن و رشوه دادن سکوت میکنیم به بهونه اینکه آقا میاد . دنبال درس و کسب دانش نمیریم به بهانه اینکه آقا میاد . جلوی پارتی بازی رو نمی گیریم به این دلیل که آقا خودشون میان و درست می کنند . اگه قراره همه کارها رو دوش امام باشه پس ما چه کاره ایم . دیگه شیعه منتظر حضرت چه صیغه ایه / اتفاقا برعکس . من میخوام بگم خیلی کار داریم . باید خیلی بدونیم . باید خیلی کار کنیم باید خیلی فریاد بزنیم . باید خیلی از آبرومون برای حضرت مایه بذاریم تا رومون بشه اسممون رو شیعه منتظر آقا بذاریم .

 

آقا شیعه تن پرور نمیخوان . آقا شیعه بی خیال و بیکار نمیخوان . آقا شیعه بیسواد و جاهل نمی خوان . آقا ..... بقیه رو شما بگین ....

بعضی از ما شیعه های آخرالزمونی انگار

 معنی عشق رو با تن پروری و بی خیالی اشتباه گرفتیم

فقط خدا کنه وقتی ایشون تشریف میارن حداقل من یکی شرمنده شون نباشم

ان شا ء الله....

نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 0:22 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم شهریور 1386

چقدر عجیب و غریبیم

چقدر عجیب و غریبیم . چقدر قشنگ بلدیم همه چی رو به نفع خودمون توجیه کنیم......

رشوه میدیم تا کارمون راه بیافته میگیم آدم باید هوای زیر دستاشم داشته باشه . کادو میدیم تا مدیرمون امتیاز بیشتری بهمون بده میگیم آخه نمیدونین چه مدیر ماهی داریم .به بهانه سوغاتی و نذری هی به بالا دستیمون پارچه و زعفرون و خوراکی تزریق می کنیم  توجیه می کنیم که اینا نذر اهل بیته اینا همه متبرک شده است .یکی نیست بگه خدا وکیلی اگه همین آدم این موقعیت رو نداشت و آبدارچی اداره بود باز هم بهش سوغات و کادو میدادیم .البته خیلی از ما واقعا حرفه ای هستیم و اتفاقا به آبدارچیه هم یه کادوی کوچیکتر میدیم و  به وجدان تقریبا بی زبونمون میگیم : دیدی به آبدارچیم دادم . تازگیها که تو بعضی اداره ها مد شده وقتی کربلا هم میرن کادوی مدیرو چربتر میدن . آخه لا مروت چاپلوسی چقدر . سوغات کربلا که همون مهر و تسبیح متبرکه برای چی به مدیرت یه کادوی دیگم روش میذلری میدی . خدا وکیلی امام زمان تشریف بیارن این رفتار ها رو میپسندند . نمی دونم شاید من  خیلی .......

نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 18:18 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم شهریور 1386

درد دل با مولا

 

چند روز پیش با یکی از اساتید بزرگواری که در محضرشون شاگردی می کنم صحبت می کردم . از هر دری صحبت شد تا اینکه از مشکلات فعلی جامعه مون سخن به میون اومد . استادم خطاب به من گفت : آدم تا یه زمانی باید برای دلش کار کنه ولی بعد از مدتی احساس

  می کنه که نه!  دیگه باید دل رو کنار گذاشت و به فکر خود بود .

با تمام احترامی که برای استادم قائلم و می دانم منظور ایشان از بیان این سخن چه بود اما در این دلنوشته می خوام یه کم درد دل کم تا کمی سبک بشم

آقا من نمی تونم بدون دلم زندگی کنم . آقا  خدا منو عاشق  آفریده . دست خودم نیست . مگه می تونم صبح از خواب پاشم و  فقط به خودم فکر کنم ؟ آقا ، به خدا برای من سخته که به غصه های شما توجهی نداشته باشم .آقا نمی خوام مال خودم با شم می خوام واسه شما باشم . می خوا م فدایی شما باشم آقا .

 آقا نمی تونم فقط به منافع خودم توجه کنم و شما رو از یاد ببرم . قطره های اشک امان مرا بریده اما بذارین بگم تا راحت بشم .

 آقا ، دوست دارم تک تک قطره های خونم فدای قیام شما بشه . می خوام این جون بی ارزشم رو از من بپذیرید . می دونم ارزشی نداره ولی با پذیرش شما  روح کم ارج و قرب من هم ارزش پیدا می کنه . چطور می تونم صبح کنم در حالیکه ندونم  کدومیک از کارهای شیعیانتون شما را غمگین و پژمرده کرده؟ چطور صبح کنم در حالی که ندونم شما دوست دارید ما چه کنیم و چه بگیم ؟ آقا دوست دارم خوب بشم ولی یاری شما رو می خوام . به عنایت شما نیاز دارم . دستمو بگیرید و گرنه من هم مثل خیلیهای دیگه غرق میشم و برنمی گردم . یا ابا صالح مددی .....

نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 17:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم شهریور 1386

چقدر برنامه داریم ما آخرالزمانیها ؟

چقدر برنامه داریم ما آخرالزمانیها ؟

امروز صبح داشتم برنامه های روزانه ام رو مرور میکردم و اینکه چه کارهایی رو حتما باید انجام بدم یا زودتر انجام بدم .  یه کم که دقت کردم دیدم وقتهامو خیلی خودخواهانه تقسیم  می کنم . خواب که خوب جای خودش . خورد و خوراکم که مگه میشه نباشه . ورزش و مطالعه درسها و بعد هم یه دو سه ساعتی برای گشت و گذار در صفحات وب و بعد هم روز از نو وروزی از نو . نماز و عبادت هم معلوم نیست به خاطر ترس از عذابه یا واقعا و خالصا به عشق خدا . دقیق که شدم دیدم . من هم مثل خیلی از آدمها غرق در حسابگریهای روزانه ام شدم . چه جوری یه قرون رو دوزار کنم . چطور کارمو بهتر کنم .؟ چطور سود بیشتری بدست بیارم ؟ چطور محبوبیت کاری بیشتری کسب کنم ؟ وچطور .... بقیهاش رو شما بگید ولی این که همه اش شد من . پس او چی . من کدامیک از لحظاتم را به او اختصاص دادم ؟

چقدر برای اینکه شرایط ظهور مهیا بشه تلاش می کنم ؟ اصلا آیا چیزی از آرمانخواهی در من باقی مونده یا من هم غرق در روزمره های تکراری زندگی شدم ؟ ولی نه   دوست ندارم از آرمانهای خود فاصله بگیرم . مرا شیعه نامیده اند و من چگونه با این روز مرگیها خو بگیرم ؟

یا ابا صالح ، یا صاحب الزمان ، اگرچه در بارگاه شما کمترینم اما از حضور شما ملتمسانه میخواهم مرا هم در زمره کسانی قرار دهید که همه همشان ، آماده سازی شرایط ظهور حکومت جهانی شماست .

یا ابا صالح مرا از کسانی قرار دهید که اهداف زندگی دنیاییشان را با اهداف حکومت جهانی شما تنظیم می کنند . یا ابا صالح من نیز دوست دارم در زمره آنان باشم

یا مهدی مرا در زمره سربازان کوچک خود بپذیر

 

نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 16:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

اولین باری که دعای عهد خواندم

اولین باری که دعای عهد خواندم

هرگز فراموش نمی کنم روزی را که برای اولین بار از دوست صمیمیم شنیدم که می گفت

در حدیث داریم که هرکس ۴۰ صبح پشت سر هم این دعا را بخواند از یاوران حضرت مهدی محسوب می شود .....

دعای عهد را بارها در مفاتیح دیده بودم ولی توجهی به ان نمی کردم تا اینکه بعد از صحبت آنروز تصمیم گرفتم هر طور شده این دعا را ۴۰ روز  قرائت کنم . ماجرا به ۱۵ سال پیش برمی گردد . برای اولین بار که این دعای ۴۰ روزه را شروع کردم حال خوبی داشتم اما نمی دانستم که به این زودیها این توفیق را به من نمی دهند و من باید بیشتر تلاش کنم . حدود ۳۳ روز بدون وقفه این دعا را خواندم اما روز سی و چهارم یکدفعه از خواب پریدم  و دیدم ساعت حدود ۸ صبح است و من که صدای زنگ را نشنیده بودم از کار جا مانده  و به اصطلاح خواب مانده بودم.

ساعت حدود ۱۱ بود که ناگاه بیادم آمد که ای وای دعای عهد را نخواندم . آنروز خیلی پکر بودم و از اینکه اجازه نیافته ام دعای عهد را ۴۰ روز پیاپی بخوانم بسیار محزون و دلشکسته . اما با خود عهد کردم که از نو شروع کنم . البته تصور نکنید که بار دوم موفق شدم . نه باز هم در اواسط و اواخر دوره به هر دلیلی فراموش میکردم و باز افسوس و حسرت . حتی یکبار تا ۳۹ روز دعا را مصمم و امیدوار خواندم اما روز چهلم این توفیق را نیافتم . آنجا بود که فهمیدم خواندن این دعا به مدت ۴۰ روز  اجازه عالم بالا را می طلبد .

چند شب جمعه دعا کردم و از خدا خواستم تا این توفیق را به من کرامت  فرماید تا اینکه بالا خره توانستم به این فیض نائل شوم . روزی که دعای چهلم را تمام کردم نفس  راحتی کشیدم و از خدا خواستم تا باز هم این توفیق را به من کرامت فرماید . از آنموقع تا به حال نیز کمابیش این دعا را قرائت می کنم .... مضامین زیبایی دارد . اگر فرصت کردید حتما در مفاتیح الجنان این دعا را مطالعه کنید . در همین وبلاگ هم ، متن دعای عهد را قرار داده ام . ان شاء الله خداوند ما را از سربازان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار دهد....

 

نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 23:32 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوازدهم مرداد 1386

هر چی شما بگید میگم چشم

هر چی شما بگید میگم بروی چشم

داشتم فکر می کردم چه کار کنم تا شما باور کنید بیاد شما هستم. تصمیم گرفتم هر روز یک سوره یس به روح  پدر بزرگوارتان امام حسن عسگری هدیه کنم . ولی با خودم گفتم : هنر که نکردم . روزی یه سوره خوندن که کاری نداره . شنیده بودم که شما فرموده بودین برای شیعیان بد وارث و بی وارث  دعا کنید . با خودم گفتم : بروی چشم آقا جون . روزی صد صلوات برای شادی روحشون می فرستم . اما نمی دونم آقا جون چرا دلم راضی نمیشه . احساس می کنم از شما خیلی دورم . میخوام بگم به من دستور بدین . از من بخواهین تا من بگم چشم آقاجون . اطاعت . با تمام وجود می پذیرم . اصلا من نوکرتون آقا . شما فقط امر کنید . بگید چه کنم تا به من عنایت کنید . چه کنم تا منو در لیست کلفتها و نوکراتون قرار بدین. چه کار کنم تا من هم در زمره کسانی قرار بگیرم که شما برای اونها دعا می کنید ؟ به خدا قسم دوست دارم آدم خوبی باشم . دوست دارم همه کارهام باعث شادی و خوشحالی شما بشه . ولی نمی دونم چطوری . اگه شما دستم رو نگیرید . اگه شما به من عنایت نکنید تو این دنیای وانفسا له و لورده میشم . دلم میخواد نفس کشیدنم هم به فرج شما کمک کنه . الان که دارم این سطور رو می نویسم اشک امانم نمیده ولی باور کنید راست میگم . دوست دارم فقط به شما تکیه کنم . فقط از شما حرف شنوی داشته باشم .فقط سرباز شما باشم . خونم فقط برای شمابریزه . جونم برای شما در بیاد . فقط به شما بگم بر روی چشم . ولی شما رو به مادرتون زهرا قسم میدم دستمو بگیرید . مرا در این وانفسای آخرالزمان تنها نگذارید . دوستتون دارم آقای مهربون و زیبای من.....

نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 16:32 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386

ما اخرالزمانیها همه مون یه جور دیوونه ایم

 ما اخرالزمانیها همه مون یه جور دیوونه ایم

 باز هم ما آخرالزمانیها ، امان از دست ما آخرالزمانیها ، همه ما یه جور دیوونگی

خاص  داریم . کافیه

فقط یه نگاهی به دور و برتون بندازید ، هر کسی رو میبینین یه جوری به یه چیزی

 سرگرم شده .سرگرم که چه عرض کنم.دیوونش شده…..

 مثالشم حتما میدونین . یکی دیوونه ماشینه ، هر چی پول درمیاره خرج ظاهر و سرعت و رینگ و باندش می کنه ، اصلا هم هراس نداره که مردم چی میگن ، مردم هرچی می خوان بگن ، فقط اون به عشقش برسه همین بسه ، هر روز هم پول جور می کنه و آخرین تکنولوژیها رو واسه اوتولش فراهم می کنه ، حتی ممکنه از خواب و تفریح و استراحت و زن و بچه هاشم بگذره و فقط به ماشینش فکر کنه ، البته توجیه هم داره ، چون عاشقه ودر نهایت به یه احساس رضایت درونی میرسه که آرومش  میکنه.

 اصلا عشق یعنی همین یعنی دیوونگی ، یعنی واسه یه چیز از  همه چی گذشتن ، البته این دیوونگی فقط مال مشین بازا نیست . اون قدیما اصطلاح کفتر باز مال کسانی بود که زندگیشون وقف کبوتر بود ، بعد از اون اصطلاحات دیگه ای هم باب شد ، مثل ( با عرض پوزش ) دختر باز ، کامپیوتر باز ، سگ باز ، پسر باز ، زن باز ،پول باز و…. هر چیز دیگه ای که  توی این

 دنیای کوچیکه . راستی تازگیها که نه چند سالیه که اینترنت بازها هم به خیل عشاق دیوونه اضافه شدن . بلاگ بازها ، چت بازها ، و وبگرد بازهاو….

 آره همه یه جور دیوونه ایم ، همه یه جورایی عاشقیم ، اما بذارین بگم دلم می خواد تو این دنیا دیوونه کسی باشم که ارزشش رو داشته باشه …. عاشق کسی باشم که تموم شدنی و از بین رفتنی نباشه .

آقا ، می دونم خیلی بدم . میدونم عاشقی هم لیاقت می خواد اما آقا اجازه بدین عاشقتون باشم ، اجازه بدین دیوونه شما باشم ،  به من این لیاقت رو بدین که به خاطر شما زخم زبون مردمو تحمل کنم . به من اجازه بدین هر چی دارم واسه شما خرج کنم . اجازه بدین همه کارام واسه شما باشه . سخته ولی شدنیه . بذارین روز و شبم بیاد شما باشم . این افتخار عاشقی رو به من مرحمت کنید . آخه اگه عاشق شما نباشم چه کنم . به شما دل نبندم چه کنم ؟به شما چشم امید نداشته باشم به چه کسی داشته باشم؟ شما میدونین که ما آدما عاشق افریده شدیم . باید به یکی دل رو بدیم . اما من دلم نمی خوا د دل به چیزای الکی ببندم . دلم می خواد دل به کسی ببندم  که اونقدر بزرگ باشه که من رو هم بالا ببره . آقا به من اجازه بدین از شما حرف بزنم . به من اجازه بدین از شما بنویسم . به من اجازه بدین که برای رضایت شما بگم ، برای شما بنویسم ، برای شما عمل کنم ، برای شما قدم بزنم . بگذارین به من هم بگن دیوونه ، به من بگن عاشق ، به من بگن بی سیاست ، به من بگن …… دیگه چه فرقی می کنه ، اگه شما از من راضی باشید اگه همه دنیا هم به من بگن دیوونه ناراحت نمی شم . دلم می خواد ثروتم ، جوونی و شادابیم ، بچه هام و همه هستی و زندگیم به شما تعلق داشته باشه .اما بدون عنایت شما هرگز نخواهم توانست . یاابا صالح المهدی به دعای شما ،الطاف شما و مرحمت شما نیاز ویژه دارم ……. السلام علیک و رحمه الله و برکاته.

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 22:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم تیر 1386

خوشحالی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با 20 عمل

 

خوشحالی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با 20 عمل

 

  • کمک و صدقه به محرومین به نیت سلامتی و دور کردن غم و اندوه از امام زمان

ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 19:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم تیر 1386

دنيا ازآن شماست غريبانه چرا مي گرديد؟

align=center> 

دنيا ازآن شماست غريبانه چرا مي گرديد؟

 

اصلا دنيا يعني شما.مگه بدون شما دنيا معني ومفهوم هم داره؟

دنيا و هر آنچه در اونه همه فداي يه اپسيلون خاك پاي شما آقا.   

اگه گنجشكا تند وتند جيك جيك مي كنن ،اگه بلبلا چهچهه مستانه سر


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 19:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم تیر 1386

انگار یادمون رفته ....

انگار یادمون رفته ....

align=center> 

انگار یادمون رفته ، خودمون رو از یاد بردیم ، حسابی قاطی کردیم ، به هرچی و هر کی هم که نگاه می کنی غصه ات بیشتر و بیشتر میشه . به تلویزیون نگاه میکنی یه جور حرص می خوری .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 19:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم تیر 1386

همه چی رو دکون کردیم!

همه چی رو دکون کردیم!

 

style="FONT-SIZE: 12pt; mso-bidi-language: FA">البته به هر جای دنیا سفر کنی شاید این مساله به نوعی وجود داشته باشه اما متاسفانه تو ایران خیلی پر رنگتره.

مثلا میبینی فلان فرد صاحب شهرت و مکنت برای اینکه از اثرات منفی.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا فراهانی در 19:33 |  لینک ثابت   •